تبليغاتX
برنادت -

 به سوی بهمن ۵۷

وقتی که یک نوجوان بودم تمام دار و ندار من یک دوچرخه ی آبی بود که با آن، روز هایی که هوا خوب بود، راه می افتادم و در کوچه های مشهد می گشتم. آن روزها، روزهای ده ی شصت را می گویم چقدر ما همگی به هم نزدیک بودیم.از انقلاب روزهایی نگذشته بود که هیولای امپرسیالیسم به شکل جنگ در مرزهای کشور، تنوره کشید اما نه جنگ و نه درگیری های سیاسی اول انقلاب، نتوانست ما را آنقدر از هم دور کند که دیگر هیچ کس حال کسی را نپرسد و حال باغچه را نپرسد و حال خورشید را. یادم می آید که روز عصر تابستانی بود که من در خیابان نخریسی مشهد دوچرخه سواری می کردم که ناگهان احساس غم عجیبی سراغم آمد. و چند روز بعد ما محله قدیمی مان را رها کردیم و به شهری در اطراف مشهد رفتیم. همه چیز به سرعت اتفاق افتاد، خیابان های بزرگ، اتوبان ها و ساختمان های شیک و وسایل جدید و آدم هایی که می دویدند تا اشیای بیشتری داشته باشند، اشیای جدید . اما هر چه گذشت این اشیا ما را از هم دور کرد. دیروز بود که چهره ای آشنا دیدم.همان آقایی که وقتی من نوجوان بودم نخست وزیر بود.موهایش سپید شده بود . روزگار گذشته بود ولی نگاهش و لبخندش مثل همان سال ها بود.او می دانست که ما انقلاب کردیم که به هم نزدیک باشیم و باغچه ی همه ما گل داشته باشد و خورشید به خانه همه بتابد . نه اینکه ساختمان های بزرگ جلوی نور را برای ساختمان های کوچک سد کنند و نه اینکه کوچه ها دیگر نباشند و خیابان ها به دریا نرسند. من هم دوچرخه آبی را برداشتم و راه افتادم از کوچه های خاکی آن روزها آمدم که بگویم باید این خیابان های شهر همه به دریا برسند و باید که ما پس از سی سال، سی گام به روزهای خوب رخداد 22 بهمن 57 نزدیک تر باشیم و نه اینکه دورتر. حالا که کسی آمده است تا ما راه مان را نزدیک کنیم و برسیم به خورشید.همان آقایی که وقتی من نوجوان بودم، نخست وزیر بود و اصلا گول ساختمان های بزرگ و ماشین های شیک و اشیا را نمی خورد و می دانست باید قلب هایمان به هم نزدیک باشد و اینکه ما انقلاب کردیم تا همه ما ، هم کار داشته باشیم ، هم خانه . نه اینکه یکی هم کار داشته باشد و هم خانه، هم کارخانه، هم روزنامه. حالا آقای نخست وزیر، من به شما رای می دهم تا همه چیز مثل آن روزها باشد و آن نسیم 57 دوباره به کوچه ها بیاید و دوباره همه ما برویم به سوی 22 بهمن 57.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:22  توسط جواد لگزیان  |