تبليغاتX
برنادت


این باران پاییزی مرا برد به آن صبح سحرآمیز سالهای دور به نوجوانی در جستجوی رستگاری ...به شعری از آرسنی تارکوفسکی...و به امید همیشگی به رهایی و با همه این همه اندوه سلام بر امید و سلام بر دوست داشتن و سلام بر میرحسین...


ديروز از صبح چشم‌انتظار تو بودم

مي‌گفتند"نمي‌‌آيد"،چنين مي‌پنداشتند
چه روز زيبايي بود،يادت هست؟
روز فراغت و من بي‌نياز به تن پوش
امروز آمدي، پايان روزي عبوس
روزي به رنگ صبح
باران مي‌آمد
شاخه‌ها و چشم اندازها در انجماد قطره‌ها
واژه كه تسكين نمي‌دهد
دستمال كه اشك را نمي‌زدايد


بازتاب
هر لحظه كه با هم بوديم
جشني بود، عيد تجلي،
و در جهان ، من و تو تنها.
سركش تر بودي، سبك تر از پر پرنده اي
هم چون توفاني، سر مست، فرود آمدي
بي حساب پله ها، و مرا
ميان ياس هاي نم ناك
به قلم روي خويش خواندي، آن سو،
آن سوي آينه



باور ندارم به پيش آگاهي
و از طالع نحس نمي هراسم
نمي گريزم از افترا و زهر
در جهان مرگ نيست
ما همه جاودانه‌ايم
هر چيزي جاودانه است
نيازي نيست به ترسيدن از مرگ
در هفده يا هفتاد سالگي
در اين جهان تنها نور هست و حقيقت
مرگي در اين جهان نيست
ما همه در ساحليم
و من يكي از آنانم كه بيرون مي كشند
جاودانگي را

كه چون انبوه ماهيان در آبها شناور است!




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:7  توسط جواد لگزیان