
بهار داره میاد
و تو تنهایی
ایستگاه راه آهن
با قطارهایی
پر از ماجرا
و پرنده ای که می گه
به رستگاری روحت فکر کن پسر
و مادری که نگرانته نه تو هیچ وقت بزرگ نشدی تو همه اش بچه ای
و تو که با تمام وجودت میگی
ببخشید که من نتونستم تو باغ وحش
شیر باشم
و هنوز همون
سنجاب کوچولویم
و واسه همینه
که با این همه اندوه
لبخند میزنم
و حتی
تنها
در ایستگاهی متروک
می گم