
با بالهای رویا
سا ل داشت تمام می شد و من بودم و آخرین امتحان سوم راهنمایی یعنی انشا
و کاغذهایی که از من می خواست از برنامه تابستانی مان بنویسیم و من فکر می کردم به روزهای بلندی که باید توی کوچه ولو شد و از همسایه های مهربان شنید که ساکت و بعد راه افتاد و پیاده مشهد را قدم زد و رفت کتابخانه پارک میرزا کوچک خان و کتاب خواند
آن هم به امید روزی نوشتن و رفتن از این دنیای غمگین به دنیایی شاد و زیبا و شهری که کوچه هایش به دریا برسند
آن نوجوان تنهای پشت صندلی کتابخانه حالا هم می نویسد از رویای زندگی در دنیایی خوب و سهمش
از دنیا تنها رویایش است که با آن می رود از اتاقی کوچک در اعماق جنوب تهران به شهری که کوچه هایش به دریا برسند و در آن نل به پارادایس می رسد و کیتس و دارودسته اش دیگر نتوانند او را دنبال کنند
کاش می شد پرواز کرد نل با بالهای رویا با سودای پرواز