گفت و گو با دویچه وله صدای آلمان
از کوچه های تنهایی تا آسمان رهایی
نه می خواهم و نه می توانم که این همه درد را پنهان کنم از پس این همه سالها یادم است که بچه بودم و همه اش به یک خانه خوب و بزرگ و رویایی فکر می کردم با لبخندی همیشگی و در آن محله پایین شهر در مشهد کارم رویابافی بود و رفتن با نل به سوی پارادایس و حالا میانسالم سالها به سرعت گذشته ومن هستم و یک سوئیت اجاره ای کوچک در اعماق جنوب تهران که برای پرداخت اجاره آن و هزینه ها باید سه جا کار کرد و روزها و شب ها را گذراند
در مسابقه ای بدون هیچ برنده ای و سالها می گذرد و تو تنهایی و دیگر حتی نمی توانی بگویی که دوستت دارم و همه آنها که دوستشان داشتی رفته اند و همه آن چیزهایی که دوست داشته ای یعنی آزادی و برابری...
و سهم تو از این زندگی یک اتاقک تنهایی است با خاطراتی اندوهبار که دوست نداری حتی مرورشان کنی
و به آن تئاتری می اندیشی از ویلیام سارایان به نام دل من در کوهساران که از شاعری می گفت که هیچ مجله ای شعرهایش را چاپ نمی کرد و ...
سپاس:از همه شما که به من در این وبلاگ سر می زنید سپاسگزارم و دوستتان دارم و شما هستید و محبت شما که می شود به خاطر آن باز هم زندگی کرد و نوشت دل من در کوهساران