برای صلح
شاید راهبی هستم از شرق دور
شاید کشیش کلیسایی متروک
نشسته ام کنار پنجره و با مداد رنگی هایم نقاشی می کنم
امید صلح و رهایی را
و این تنها کاری است که به آن در این روزها اعتقاد دارم
و غمگینانه دعا می کنم برای رستگاری
و رنگهای شاد را می زنم به قلبها و لباسها
و می نویسم به نام اندوهی به نام زندگی
طبقه کارگر به بهشت می رود
در آن سالهای دوردست تابلویی بو د روی دیوار خانه مادربزرگ چقدر خوب بود که با آن می شد به نارنجی غمگین برگریزان مهمان بود و من می شنیدم صدای درشکه هایی را که برایم با اسب های خاطره کتاب قصه می آوردند
حالا سالها گذشته است و من که در آن بعداز ظهر پاییزی به جستجو می اندیشیدم به موهبت آن کودکی بر می گردم
به اینکه فضیلتهای کوچک را دوست بدارم و آن جاده کودکی را بروم که می رفت تا دوردست نیروانا
و لبخند بزنم باز هم با وجود همه بدی ها و بگویم آرام ُمسالمت آمیز و بزرگ امید
طبقه کارگر به بهشت می رود