تبليغاتX
برنادت

  آه پاییز آمده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:8  توسط جواد لگزیان 

سفر به جهان داستایفسکی ازاین پنجره ممکن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:22  توسط جواد لگزیان 

کودکی گمشده

از آن روزهایی یادم می آید که بچه بودم و کنار تلویزیون رویاپردازی می کردم از ان روزهایی که با خودم می گفتم وقتی بزرگ شدم چه کارهایی باید بکنم.

می خواستم راه بیفتم و برم پارادایس اما حالا ...

آدم از همان کودکی تکلیفش معین می شود وقتی که همه چیز در قمار زندگی باخته شده باشد و تو به دنیا پرتاب شده باشی تا روزها را شب کنی با پدری که خسته از جنگ می آید و مادری که برای غذا درست کردن برای ده نفر نمایش همیشگی را در پیش دارد و تو که خودت و رویاهایت با هم ریالی ارزش ندارید و تنها جمله ای که می شنوی باید درس بخوانی و آینده را بسازی و همه چیز درست می شود.

و درس می خوانی و درجا قدم رو می روی و می روی از این کار به آن کار و یکمرتبه می بینی میانسالی خسته در سوئیتی در اعماق جنوب پایتخت که صبح با اتوبوس می آیی سر کار و شب بر می گردی جایی که کسی منتظرت نیست.

چون از اول کسی برایت کارت تبریک نفرستاده بود و تو هم باید آن خاطره های سیاه را برداری و با خودت تا ته خط ببری از آن روزی که کودکانه پرسیدی پس کی برای من جشن تولد می گیرید تا آن لحظه ای که به جای بیمه کردن صاحب کار محترم در خروجی را نشان دادند.

و تو متهمی که بی هیچ اجازه ای به دنیا آمده ای بدون هیچ حساب بانکی و قبیله ای بریدم و دیگر نمی توانم در کوچه ها با بادبادک بازی کنم و فکر کنم که ...

بگذریم بچه ها دلم خیلی گرفته از همه این روزها و اندوهگینم تنها دوست دارم همه این ها را فراموش کنم بروم کنار دریا و موجی مرا با خود ببرد... دلم گرفته... خسته ام از این سالهای بی هیچ ره آوردی و شب های بی پایان در پیش و کجایی ای کودکی گمشده

توی گسترده رویا
ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری
توی تاریکی مطلق
ای به رویا سرسپرده
ای سراپا همه خوبی
راهی کدوم دیاری
آخه با این اسب چوبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:26  توسط جواد لگزیان  | 

این هم یک عکس از یانگوم با اجازه افسر مین!

بابهترین آرزوها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:7  توسط جواد لگزیان 

خیلی دلم تنگ شده بود واسه نل تا اینکه روی اینترنت پیداش کردم و حالا درست مثل بچگی پر از آرزویم و اینکه هرچه زودتر به پارادایس برسم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:57  توسط جواد لگزیان 

 دیدار با سارتر از اینجا ممکن است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:44  توسط جواد لگزیان 

 

به سوی فانوس دریایی

دوستان راستش حدسم درست بود از چند هفته پیش راستش شروع شد

کمر دردم را می گویم و من رفتم دکتر

و دکتر به من گفت که سیاست برایت خوب نیست و چون باید به

حرف دکتر گوش کرد ما از این به بعد با هم به یک سفر دریایی می رویم

باشه لطفا باز هم مرا دوست داشته باشید و مرا در این سفر تنها نگذارید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 20:28  توسط جواد لگزیان 

به سوی فانوس دریایی

پاییز آمده است با برگهای طلایی و با آهنگ پیانویی که اندوه هایی انسانی را

می نوازد

و من با طنین این پاییز به خاطراتم می روم درآن دور دست ها

دراز کشیده بودم روی چمن زار پارک ملت مشهد و به رویای جهانی و دنیایی دیگر فکر می کردم

من با آن رویاها بود که ناگهان خودم را در وسط دعواهای سیاسی دیدم ولی راستش حالا پس از آن سالها احساس بدی به من دست داده است چرا که فکر می کنم بسیاری از کسانی که در کنار من بودند رویایی جز همان میز و صندلی نداشتند

خیلی طول کشید تا حتی جانورهای پستی را هم شناختم که برای اهداف 

کوته فکرانه شان از هیچ رذالتی فروگذار نمی کردند حالا دیگر دوست ندارم حتی یک لحظه به آنروزها برگردم

می روم روی چمنزار دراز می کشم دوباره و به ماه می گویم تو می دانی من برای چه بود که آن همه را تاب آوردم ولی اکنون بازگشته ام عمیقا به خودم و فکر می کنم وظیفه هر انسانی در گام نخست خودسازی و فاصله با آن هیولایی است که همه چیز را در خدمت خود می خواهد

و تو که نامت را نمی دانم و نمی دانم چرا مرا آماج رگبار حرفهایی قرار داده بودی که به راستی آنها اطمینان نداشتی صمیمانه می خواهم دیگر به خانه من با این احساس سر نزنی و من را با همه آن چیزهایی که دوست دارم تنها بگذاری چرا که نمی خواهم بشنوم دیگر هیچ دشنامی را

با ایمان به برابری و دوستی و امید حتی برای تو که باز منتظرت هستم بیایی و برایم از امیدها و رویاهای خوبت بگویی و هیچ وقت به شب فکر نکنی و به سپیده ها بیندیشی و بدانی که دوستت دارم

من با صلیبم تنها هستم در این همه دلتنگی و به یاری تو برادرم امید دارم برای رفتن

به سوی فانوس دریایی

 

 

بعد از تحریر:دوستان عزیز

راستش من از مرور خاطرات تلخ لذت نمی برم فقط در پاسخ به بعضی دوستان باید بگویم اگر حافظه یاری کند من قبل از دوم خرداد با شعری به مناسبت روز کارگر در مشهد شناخته شدم و در جریان دوم خرداد از این جریان حمایت می کردم

اما از آن جایی که عالی جنابان مشی من را نمی پذیرفتند و بیشتر به همان سنت قبیله ای پایبند بودند در نهایت ناجوانمردی به شایعه پرکنی بیمارگونه ای روی آوردند که من را به خیال خودشان از روابط حذف کنند

من با امید به آرمانهایم و با درک زمان با لطف همه کسانی که دوستشان دارم با ارتباطهایی بسیار گسترده تر و پویاتر به کار و زندگی ام ادامه دادم

متاسفانه به تازگی متوجه شدم این موج خودخواه و بیمار محیط دوست داشتنی من را در وب هم هدف گرفته تا جو ناسالمی را ایجاد کند

من شجاعانه می گویم که به مشی اصلاح طلبانه و مسالمت آمیز ایمان دارم و حرکتهای تند و بی برنامه را نفی می کنم و در چارچوب چپ به مبارزه قانونی و شفاف و پارلمانی فکر می کنم

متاسفانه این به مذاق عده ای ناخوش آمده که با حرفهایی رکیک به بیان پوچی خودشان روی می آورند و تاریکی را هدیه می دهند

تنها می توانم بگویم خوشحالم از اینکه این افراد بدبخت که همه همتشان در بی وجدانی خلاصه می شود شکست خورده و نابودند و دلیل آن هم وجود شما دوستانی است که  با هم  آینده راباور داریم

و مهتاب روی تنهایی ما می تابد

کاش  آن دوستی که به خودش اجازه داد انگیزه انسانی من را زیر سوال ببرد به قدرت طلبان پست که در حسرت صندلی همه چیز را به پلیدی می کشند نمی پیوست و با خودش لحظه ای فکر می کرد که اکنون جواد در چه موقعیتی هست و چرا باید بمباران آن آقایان قرار گیرد

از او می خواهم به من حرفهای واقعی اش را بفرستد و بداند که من به سرزمینی آرام و زیبا و برابر می اندیشم برای همه

حتی آنکه دوستی را فراموش می کند

باز هم به خاطر دوستی دوستت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 18:42  توسط جواد لگزیان  | 

دیدار با کانون زنان ایرانی برای نور و برای سرود...

برای رفتن به کانون اینجا را ببینید 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:32  توسط جواد لگزیان