تبليغاتX
برنادت

کوچه آرزوها 

می دوم با تمام توانی که پس از این سالهای سخت در تنم مانده است و قلبم آنقدر تند می زند که در آن تاریکی کوچه صدایش در گوشم می پیچد سیاهی خیابانهای گاراژدارهای مشهد مرا می ترساند و من بعد از ساعتهای تعطیلی مدرسه در غروب می دوم دیوانه وار تا ...می رسم به خانه و شروع می کنم به در زدن تند تند مثل ضربان قلب دوازده سالگی

و در باز نمیشود و من باز تندتر ...

از خواب بلند می شوم نه دیگر کسی دنبالم نمی کند حالا سی و پنج ساله ام و تنها در اتاقی در اعماق جنوب پایتخت اما هنوز قلبم تند می زند از سیاهی خیابانی که دنبالم می کند و می ترسم از این همه ناروشنی ها ی زندگی

و هنوز تاریکی و ترس کودکی در کوچه های بی نور پایین شهر در سرم می چرخد و یاد آن امیدی که پس از آخرین امتحان سوم راهنمایی به خودم دادم می افتم

من بزرگ می شوم و همه چیز خوب می شود و همه کو چه ها پر از نور و چراغانی 

و دویدم همه خیابانها را با شعارهایم و کتک خوردم و تحقیر شدم و گفتم و نوشتم و حرف زدم از این جلسه به آن جلسه از این محفل به آن محفل و شنیدم که هر بی رویایی درباره ام چه گفت... 

دلتنگم از همه این سالهای بی هیچ رهاورد و غمگینم از این اندوه میانسالی

 و حالا پایان رویایم در این تلخی روزمرگی در این وانفسای اجاره خانه و شغلهای پاره وقت و این قلب که هنوز می تپد با ضرباتی آرامتر و چشمم می افتد به ماه که بالای سر تنهایی من است در این غروب ابدی

ای ماه تو همه آن امید را دیدی و حالا بتاب به این تاریکی که آمده است تا حتی اتاق را هم از من بگیرد

تو روشن باش و برو روی سر تنهایی آنها که دوستشان دارم و بگو که چقدر آن امید پس از آخرین امتحان خوب بود و چقدر آن درخت باغ مخفی کودکی شکوفه می دهد و کاش آن لحظه ناب شنیدن یک صدا

و دیدن یک رویا زنده باشد در این دشت تنهایی...

آرزوی۱ - دوست داشتم فرانسه بدانم آن وقتها که بچه بو دم و بروم ان ور دنیا و...بین من و ارزوها دیواری بود

آرزوی ۲- و دوست داشتم که دوست باشم با همه و بخندم و شاد باشم که با ز هم چراغهای رابطه تاریک

و نمی دانم چرا اینقدر امشب دلم گرفته که دارم اینها را می نویسم که شاید ماه آن را بخواند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:40  توسط جواد لگزیان  |