تبليغاتX
برنادت

 

  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:22  توسط جواد لگزیان  | 

بر روستای کودکی برف می آید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:43  توسط جواد لگزیان  | 

زنده باد دخالت حداكثري به نفع طبقه كارگر
به چپ ترين گزينه ممكن راي مي دهم
درود بر کارگر سلام بر ميرحسين

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:30  توسط جواد لگزیان  | 

...خدایی هست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:24  توسط جواد لگزیان  | 


بهار داره میاد


و تو تنهایی


در

ایستگاه راه آهن


با قطارهایی


پر از ماجرا


و پرنده ای که می گه


به رستگاری روحت فکر کن پسر


و مادری که نگرانته نه تو هیچ وقت بزرگ نشدی تو همه اش بچه ای


و تو که با تمام وجودت میگی


ببخشید که من نتونستم تو باغ وحش


شیر باشم


و هنوز همون


سنجاب کوچولویم


و واسه همینه


که با این همه اندوه


لبخند میزنم


و حتی


تنها


در ایستگاهی متروک


می گم


بهار داره میاد
...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:26  توسط جواد لگزیان  | 

احساس می کنم راه را اشتباهی آمدم از کجا میشه برگشت به نوجوانی خوشبخت با قلب مهربون آره بهم بگو...

... بهم بگو... 

نك ناز ز من نیاز از عشق
قبله منم و نماز از عشق
از لاله نماز صبح خیزد
وز چشم شقایق اشك ریزد
بوی تو تراود از لبانم
ریزد گل یاس از دهانم
بندد در زندگی برویم
بندد در غم به گفتگویم
ریزد سحر عطر عشق برباد
شیرین كند آرزوی فرهاد
آهسته ترك كه یار خفته است
ای مرغ مخوان بهار خفته است
ای روز تو را به جان خورشید
ای شام تو را به جان ناهید
ای تشنه تو را به آب سوگند
ای عشق تو را به خواب سوگند
جز عشق دگر سخن مگويید
غیر از گل عاشقی مبويید
آن خسته‌ی مانده در كویر است
آهوی نگاه  اگر اسیر است
زان پیش كه سر بریدش از تن
آبی بدهیدش از دل من
آبی كه ز چشم عشق جوشید
آهوی دل منش بنوشید
نوشید صدای عشق را جان
پرواز گرفت سوی جانان
جانان من آفتاب فرداست
عشقم نفس صدای دریاست
من آب ز چشم باغ نوشم
تن را به شب آفتاب پوشم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:38  توسط جواد لگزیان  | 

بررسی مولفه های سیاسی فرهنگ مردم ایران در آینه امثال و حکم

به سوی فرهنگ مشارکتی

را در روزنامه سرمایه بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:40  توسط جواد لگزیان 

در ستایش آن احساس پاک رهایی

من روی پشت بام خانه پدربزرگ بیدار مانده بودم و صدای درشکه ها در تاریکی پیچیده بود تنها دلخوشی من آن روزها رفتن به باغ کوچکی آن نزدیکی ها بود و بازی با بچه ها و شاید آن لحظات خوشبختی بود

احساس می کنم که هر چه سالها گذشت من دورتر شدم دلم می خواستم پیش بروم حالا می فهمم که اشتباه کردم زندگی همان فضیلت خوشبختی در لحظه ای گمشده در زمان بود

حالا دوست دارم برگردم به همان نگاه معصومانه ای که در یک بعد از ظهر پاییزی داشتم در جستجوی احساس پاک رهایی

و بسیار خوشحالم که تنها راه زندگی را میروم و دستهایم خالی است چرا که در هیاهوی رقابت برای ویلا و ژیلا و کاپهای ادبی و بی ادبی!من تنها به رهایی و خوبی می اندیشیدم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط جواد لگزیان  | 

سایتی برای روشنی

نوشته های ژیلا بنی یعقوب را در اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:1  توسط جواد لگزیان 

اقتصاد آینده با همکاری بازار و برنامه

محو بازار به دیکتاتوری می انجامد

را در روزنامه سرمایه بخوانید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:6  توسط جواد لگزیان